در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان
بعدازين خرفهء صوفي به گرو نستانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
88/8/8
سر از تن دین جدا کند نیست عجب
فتوا دهد و خطا کند نیست عجب
اینسان که ردای نفس بر تن دارد
با مرده اگر زنا کند نیست عجب
ایرج زبردست
http://irajzebardast.blogfa.com/
حضرت داود(ع) در حال عبور از بياباني مورچه اي را ديد كه مرتب كارش اين است كه از تپه اي خاك بر
مي دارد ويه جاي ديگري ميريزد ، از خداوند خواست تا از راز اين كار آگاه شود ...، مورچه به سخن آمد كه : معشوقي دارم كه شرط وصل خود را آوردن تمام خاكهاي آن تپه در اين محل قرار داده است !
حضرت فرمود : با اين جثهء كوچك ، تو تا كي مي تواني خاكهاي اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كني ، وآيا عمر تو كفايت خواهد كرد ؟!
مورچه گفت : همهء اينها را مي دانم ولي خوشم اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام !
در اينجا حضرت داود(ع) منقلب شد و فهميد اين جريان درسي است براي او.
(کتاب کیمیای محبت)
عاشق و معشوق: من رو دوست داري؟؟ آره! معلومه كه دوستت دارم. حاضري برام هركاري بكني؟؟ اين هم آخه سئوال داره؟ تو بگو من برات ميميرم! مثلا چيكار ميكني برام؟ هرچي كه تو بگي! ببين من براي مهريهام يك كاميون گل رز ميخوام! باشه قبوله. هرچي تو بگي. ببين من ميخوام تو ديگه با اون دوستات نري جايي! باشه قبوله. هرچي تو بگي. اصلا از اين اخلاقت هم كه توي جمع زياد حرف ميزني خوشم نمياد اگه من رو دوست داري اين عادت رو هم بايد ترك كني! باشه قبوله هرچي تو بگي.
باشه قبوله هرچي تو بگي!
عاشق و خدا:خدايا من تو رو خيلي دوست دارم. هميشه بهت اين رو گفتم. هميشه توي مناجات شعبانيه اون قسمتش كه خيلي دوسش دارم گفتم كه اگر من رو به جهنم بندازي هم به همه اهل جهنم اعلام ميكنم كه من تو رو دوست داشتم و دارم. بنده من! من هم به تو علاقه دارم و اگر ميدونستي شدت علاقه من رو از خوشحالي دوست داشتي زودتر به سمت من حركت كني. راستي خدايا چرا نماز صبح بايد دو ركعت باشه؟ نه قبوله هرچي تو بگي اما ميخوام دليلش رو هم بدونم. اين كه اشكال نداره. راستي خدايا چرا اون چيزي رو كه ازت خواستم بهم ندادي؟ صلاح تو نبود. اما من ميخواستم. اگه بهت ميدادم از من دور ميشدي! نه خدايا! فكر ميكني. من دوستت دارم. هرچي تو بگي اما اين حرف من رو هم گوش كن. تازه اون يكي اون دفعه كه اومدم مشهد جلوي امام رضا(ع) ازت يك خواهشي كردم هنوز اون هم درست نشده! درست ميشه اما كمي بايد صبر داشته باشي. ببين خدايا هرچي تو بگي اما من عجله دارم. اگر زود به دستش بياري زود هم از دستش ميدي. نه خدايا! هرچي تو بگي اما تو به من زود بده من خودم حواسم هست كه چطور ازش مواظبت كنم. نگران نباش از دستش نميدم. بايد صبر كني! صبر؟ هرچي تو بگي اما اگه فردا كارم رو درست نكني من باهات قهر ميكنم. اصلا ديگه نماز هم نميخونم تا ببيني كه خيلي جدي حرف ميزنم. خوب خودت ضرر ميكني! من كه به اون نماز محتاج نيستم. من اين چيزها حاليم نيست. من ميخوام ميخوام ميخوام.... اين يكي از امتحاناتت هست. محبتت چقدر بود؟؟ نه خدايا من خيلي دوستت دارم اما... اگه من رو دوست داري فقط گناه نكن مثلا اينجا غيبت نكن! خدايا هرچي تو بگي اما آخه نميشه كه من وسط اين جمع اظهار نظر نكنم و نگم كه من هم ميدونم كي چيكار كرده! ضايع ميشم. دروغ نگو! خدايا باشه هرچي تو بگي اما اگه راستش رو بگم كه كارم پيش نميره! مواظب نگاهت باش! باشه خدايا هرچي تو بگي اما يك نظر كه اشكال نداره. تازه اينها عادي شده ديگه! لذتي هم نيست. مواظب... خدايا صدا نمياد! ديگه صدا قطع شد. حالا چند روز ديگه ميام و توبه ميكنم. فعلا هي نگو اين كار رو بكن اون كار رو نكن. تازه يادت نره چيزهايي رو هم كه خواستم زود فراهم كني.
باشه قبوله هرچي تو بگي اما...
عاشق و معشوق: ببين اگه من رو دوست داري بايد يك خونه داشته باشي توي اون خيابوني كه من دوست دارم. باشه قبوله هرچي تو بگي. اگه من رو دوست داري بايد ماشينت مدلي باشه كه من ميخوام. باشه قبوله هرچي تو بگي. باشه قبوله هرچي تو بگي.
عاشق و خدا: اگه من رو دوست داري فقط گناه نكن. باشه قبوله هر چي تو بگي اما...
گفتم ای سلطان خوبان
رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم
کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد
غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد
بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین
بر رخ رنگین غریب
می نماید عکس می در رنگ روی مهوشت
همچو برگ ارغوان بر
صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گرچه نبود در نگارستان
خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحر گاهان حذر کن
چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرم نما و فرود آکه خانه ،خانه تست
لطیفه های عجب زیر دام و دانه تست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
| واعظان کاين جلوه در محراب و منبر میکنند |
چون به خلوت میروند آن کار ديگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
| توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر میکنند |
گوييا باور نمیدارند روز داوری
| کاين همه قلب و دغل در کار داور میکنند |
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
| کاين همه ناز از غلام ترک و استر میکند |
ای گدای خانقه برجه که در دير مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپايان او چندان که عاشق میکشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر میکنند
بر در ميخانه عشق ای ملک تسبيح گوی
کاندر آن جا طينت آدم مخمر میکنند
| صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت |
قدسيان گويی که شعر حافظ از بر میکنند
=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=-=
ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /
ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد
عرفان نظر آهاری
شنبه، 22 فروردینماه 1388
http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/88/1/000712.php#more
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
هر دلی از حلقه ای در ذکر یا رب یا رب است
کشتـه چـاه زنخـدان تـوام کـز هر طـرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغـب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکـب است
عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهـدان معذور داریـدم که اینم مذهـب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند
قوت جان حافظش در خنـده زیر لـب است
آب حیـوانـش ز منقـار بـلاغـت می چـکد
زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشرب است
به مادرت تلفن کن.
من نمی دونم شماها رایطتون با مادرتون چه جوریه
ولی تنها کسی که توی این دنیا هست و غمخوارتون فقط مادره .
قدر نعمت هایت را بدان.
من نمی دونم که شما الان وضعتون چه جوریه یا چه کار میکنید
ولی این جمله رو قبول دارم که میگند چیزهایی که الان در اطراف ماست
شاید روزی آرزوی ما بودند.پس قدر نعمت هامون رو بدونیم.
هرگز قدرت کلمات را در التیام و آشتی دادن رابطه ها دست کن مگیر.
قدرت کلمات یا نفوذ کلام ، نه فقط در موارد مثبت که متاسفانه در
موارد منفی خیلی رو اشخاص تاثیرش رو میزاره، حالا اگه به این اعتقاد هم نداشته باشیم.
به نظر من اگه این چیزه مسخره ای هم باشه بهتره که من انجامش بدم تا اینکه
این چیز واقعی باشه و من بهش عمل نکرده باشم و ضرر کنم.
در بند کیفیت باش.
کیفیت خیلی وقتها اثرش از کمیت بیشتره حالا این به من ثابت شده
نمی دونم که شما چطور کر میکنید.
هیچ فرصتی را برای تحسین و قدر دانی از دست نده.
میگند که یادت باشه که با چند کلمه در اول صبح میتونی
روز یک نفر رو خراب کنی یااون روز رو بهترین روزش کنی
یک اشتیاه را دو بار تکرار نکن.
هرگز چیزی را که نیاز نداری ، به صرف حراج بودنش نخر.
تصمیم بگیر صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شوی و این کار راتا یک سال ادامه بده،
با این کار هفتاد و نیم روز به ساعت دنیای بیداریت اضافه خواهی کرد.
فکر میکنم که به همتون شاید ثابت شده باشه که زود بیدار شدن از خواب
خیلی ازکارها رو راه میندازه.
تا آخر خط برو ، وقتی کاری را قبول می کنی ، تمامش کن.
منم همین رو میگم
از گفتن(( متاسفم،اشتباه کردم،نمی دانم، به کمک احتیاج دارم)) نترس.
من به شخصه از این کلمات خیلی ترس داشتم و شاید نمی گفتم ولی
وقتی که گفتم دیدم که نه ترس داشت ، نه سخت بود و نه باعث خجالت.
کتاب نکته های کوچک زندگی((اچ جکسون براون))
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما جو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی
سلام به همه دوستان.
این مطلب رو قبلا گذاشته بودم ولی چون به نظرم خوب اومد
الان دوباره میزارم.
تغییر دنیا
بر سر گور کشیشی در کلیسای سنت مینستر نوشته شده است:
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم
متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.
بعدها دنیا را هم بزرگ دیدم و تمصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که
در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم
شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.!!!
....................................................................................................
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حض عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه است سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کز خواب می نبیند چشمم به جز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی.
يكباره جهان سر به گريبان گم شد
هر ثانيه در هجوم عصيان گم شد
يكباره دهان آفرينش وا ماند
ابليس اناالحق زد و انسان گم شد
کشتند ، چراغ عالم افروزی را
دادند به ما ، غم جهانسوزی را
صد بوسه به دست ابن ملجم می زد
می دید اگر علی ، چنین روزی را
ساربانا اشتران بين سر به سر قطار مست
مولانا
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
از کوچه تاریخ صدا می آید
گلبانگ خدا خدا خدا می آید
فریاد بلند سبز آزادی ما
از حنجره سرخ ندا می آید
(ایرج زبردست)
برگرفته از سایت http://irajzebardast.blogfa.com/
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای ونی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کنم
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم ، سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبداصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
ذهن همواره کهنه است ، زندگی همیشه تازه.
تا زمانی که در اتاق ذهنت باشی نمی توانی آسمان آگاهی را ببینی.
ذهن خدمتکار خوب و اربابی بی رحم است.
اگر تو منیت خودت را بیندازی ، آنگاه نفرت نیز تو را ترک میکند ،
زیرا نفرت چیزی نیست جز سایه منیت تو.
نفس را دور بینداز و زیبایی بی نفسی را ببین.
نفس یک افسانه است ، واقعیت نیست.
تسلیم شدن کلید نابودی نفس است.
نگران دنیا نباش بگذار دنیا خودش نگران خودش باشد.
تنها با تبدیل نقطه ای تاریک به روشن،بخشی از دنیا را تغییر داده ای.
خلاقیت تنها وقتی روی میدهد که تو با هستی یگانه شوی.
نکاتی از کتاب الماس های آگاهی.
من قوره ای به تاکی در آفتاب بودم/آویخته به شاخی در پیچ و تاب بودم
طی شد جوانی من در باغ مهربانی/انگور شد وجودم شهدی پر آب بودم
دستی مرا جدا کرد از تاک هستی و من/زان پس اسیر دست این انتخاب بودم
بخشی زمن فرو ریخت در راه و گذرگاه/تا چون شوم سرانجام در اضطراب بودم
بخش دگر رآمد در سفره ای به بزمی/زان جا به زیر دندان در آسیاب بودم
بخشی نصیب خم شد,از چشم غیر گم شد/جوشیدم و وجودی پر التهاب بودم
خود را به برکه دیدم,چون سیرو سرکه دیدم/در تنگنای ترشی خرد و خراب بودم
در صبر و استقامت تنگی گذشت و ترشی/من در مسیر سخت یک انقلاب بودم
از خم پیاده گشتم تا در پیاله گشتم/تا چشم خود گشودم پا در رکاب بودم
از قوره ای به باغی تا کارگاه ساقی؟/دیگر چه جای پرسش؟اینک جواب بودم
حتما دعای خیری همراه بود سالک/با آن همه خرابی اکنون شراب بودم
عشق ار مدد نمی کرد,ما را رصد نمی کرد/اینک به جای چشمه بی شک سراب بودم
مرحوم مجتبی کاشانی
مست ګفت:ای دوست اين پيراهن است افسارنيست
ګفت:مستی ،زان سبب افتان و خيزان ميروی
ګفت:جرم راه رفتن نيست،ره هموار نيست
ګفت:می با يد ترا تا خانه قاضی برم
ګفت:رو صبح ای،قاضی نيمه شب بيدار نيست
ګفت:نزديک است والی را سرای،أ نجا شويم
ګفت:والی ا ز کجادر خانه خمار نيست !
ګفت:تا دا روغه را ګوييم ،در مسجد بخواب
ګفت:مسجد خوابګاه مردم بد کار نيست
ګفت:ديناری بده پنهان وخودرا وارهان
ګفت:کار شرع ،کاردرهم ودينار نيست !
ګفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم
ګفت:پوسيد ست،جز نقشی زپود وتار نيست
ګفت:أګه نيستیکز سردرافتادت کلاه
ګفت:درسر عقل با يد،بی کلاهی عار نيست
ګفت:می بسيار خوردی زان چنين بيخود شدی
ګفت:ای بيهوده ګو!حرف کم وبسيار نيست
ګفت:با يد حد زند هشيار مردم مست را
ګفت:هشياری بيار،اينجا کسی هوشيار نيست!
اینجا کسی هشیار است؟





